اولین فیلمی که در سینما دیدم خواهرانِ غریب بود گمانم - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 19:00
اینطور روایت شده که وقتی راه آهن به شاهی رسید مردم می دانستند که قرار است با تحولات عظیمی روبرو بشوند. شهر کوچکی چون شاهی که از شهرهای نیمه صنعتی یا حتی صنعتیِ اس
نوستالژی های همه چی! - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 19:00
نوستالژی, های پیاده رو. آل استار های زرد، مشکی، طوسی. پیتزای دو نفره ی تمام نشده. حسرتِ تاکسیِ به موقع. سیگارِ "هِی، روشن نکن. بگا رفتی!" بوی کافه لای عود یا عود میانِ کافه. نمِ چوبِ تازه بریده شده. و
خاطره در میانه ی حافظه - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 19:00
و من به کجا تعلق دارم؟ درونم را استوانه ای مُدَوَر می بینم، بی هیچ توقفی. حال اینکه تصوری، خاطره, ای، عشقی؛ آن را به لرزه در می آوَرَد. صبح باد می وَزَد روی برگ های صنوبرِ خیابان. با شبنمی روی آسفالت
سلین خوانده بود و قیام کرد... - تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 18:27
اوایل شهریور بود یا اواسط سال نود و شش. دو تا تابلو خریده بود و یک کتاب و سه بسته سای بابا و دستمال کاغذی برای روزهای دلتنگی! گفتم نمی شود که همینطور پا روی پا گذاشت و نگاه کرد که کدام کلاغ اول دخل آن یکی را می آورد. حرف نزد. همینطور روی پله نشسته بود و دستمال را توی دستش فشار می داد. گفتم هنوز تصمی...
یک لوله ی آزمایشگاهی وطنش را ترک کرد و حالا احساس غربت می کند - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 16:20
تابی به بالاترین نقطه ی خود می رسد و عشق در هیات زنی سبزه رو با چشم هایی کشیده و لب هایی مجروح از روی آن سُر می خورَد و درون فضایی پیچ در پیچ و بدون مختصات در نمودار زمان - مکان می افتد. می دانم اگر صدایی این حوالی به گوش می رسد دلیلش سفیدی بیش از حدِّ دیوارها و عمق بیش از حدِّ حفره ی گوشم نیست. تا
سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 21:56
سوار شئ ای خیالی می شد و توی کوچه با تمام سرعت می دوید ماغ گاو. آتشزنه ای در حال چرخش. صدای کشیده شدن کارد آشپزخانه روی خرخره. بوی خون یا آهن زنگ زده. نمایشی که ساعتی قبل از رادیوی سراسری به گوش میلیون ها نفر رسید تمی شبانه داشت. هفتاد و هفت ثانیه چراغ قرمز خواهد بود. در هر اتاق یک زن و مرد گذاشته ا
رد اتو بخار می کند روی سرمه ایِ باران گرفته - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 12:06
وقت بود که باز هم مثل این اواخر فراموش کنم. علف راهی را می رفت که مردِ آویزان از طنابِ قرمز. وقتی می گفتم یکی از پنجره ها باید باز باشد نشانم می داد که پنجره ای نیست. بعد به نردبان اشاره می کرد. از جیبش عینکی آفتابی در می آورد. صندلی چرخداری را خریداری می کرد و
مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 7:30
آدرسی پرسید که من با بوی علف یاد علفی کمرنگ افتادم کناره ی جاده. کمی دورافتاده تر از قدمگاه هزار هزار گوسفند نر و ماده. علفی کمرنگ تر از دره های شلوغ از ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم. علیه کاپیتالیسم ! چطور باید می شد وقتی کلمه ای اینقدر خوب توی یک جم
از خانه هایی که عوض می کردیم، درهایشان یادم مانده و پله ها - تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 18:55
پدر یک عینک داشت که شیشه هاش می چرخید. می چرخیدم دورش و عینکش رو نگاه می کردم. وقتی کوچیک بودم کوچیک بودم واسه خودم. قد خودم که شدم یادم می اومدم. عینک رو می گم. یادش می یاد وقتی براش تعریف می کنم. پدر یک کمربند داشت. خوب جنسی بود. می چرخید. روی هوا. مثل عینکش که می چرخید دور چشمش. چشمم می چرخید دنب
دروازه بان خروجی مناسب انجام می دهد و توپ را توی دروازه خودی قرار می دهد - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 22:22
و درِ کشو که باز شد همه سعی کردند نفسشان را حبس کنند و فقط نگاه کنند که این اتفاق مهم زندگی خانم آجرلو به کجا ختم حواهد شد و آیا می شود این گونه قضاوت کرد؟ فقط یک نفر لازم بود تا تعداد شاهدین به حد نصاب برسد. همین حین آقای صفدری ت
فناوری پیچیده ی گچ پاک کن - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 11:55
اولش که اسمش را آورد خیال می کردم باید جعبه ی بزرگتری داشته باشد. حداقل به اندازه ی جعبه ی یک سرویس هشت پارچه ی نسوز و نچسب (تفلون). اما وقتی دستش را جلو آورد و جعبه را نشان داد به خیالم به اندازه ی جعبه ی یک کتانی با سایز چهل و دو بود. سایز دستش هم به قیافه اش نمی خورد. ورم کرده و پینه بسته. اسمش ر...
هیچ ارزش ادبی و معنایی و مصداقی و معنوی ندارد - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 11:55
خلاصه اینکه خلاصه کنم این سیگار آخرم بکشم تموم که شد در خدمت شما هستم. چشم. خب، موضوع اینه که توی قرار قبلی تموم تلاشم رو کردم اما از اونجایی که طرف از طریق یکی از دوستام به یه سری موضوعات پی برده بود و خلاصه با توپ پر اومده بود نتونستم اون طور که باید پیش برم و چندباری حتی سعی کردم به طرز فجیع و اح...
از کوه های هم جوار شمال یک چیزی را خوب یادم مانده - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 11:55
حال بد آدم باید با یک آدمی باشد که حال بدش خوب باشد. اگر حال بد بدی داشته باشد تمی توانم تصور کنم وقتی در ماشین در طول جاده ای طولانی و برفی کنارم نشسته قیافه و حالت بینمان به چه شکلی ست. حتما فقط یک موزیک راک قدیمی توی اسپیکرهای ماشین پخش می شود و من دارم سیگار می کشم. و او در حالی که لب پایینش از ...
برای لورا که فکر می کردم سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 11:55
حالا دارم تمام سعیم را می کنم تا قصه ای برای لورا بگویم. و قطعه ای را تقدیمش کنم. هرچند هنوز ندیده باشمش. توی بار ننشسته باشم کنارش تا برایش آبجوی تازه ای بخرم. لورا برگرد. هنوز وقتی کمربند قهوه ای ام را باز می کنم بیشتر احساس می کنم باید کنارم بایستی و تشویقم کنی. فریاد بزنی که باران دارد بند می آی...
خبردار داده بودند که رسیدم... - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 11:55
همه ی این هشت ماه - جز چند روز - به این فکر می کردم که آیا عاطفه نمی توانست قید آن مرد را بزند و شاهد مثله شدنش به دست داوود نباشد؟ بعد می روم توی فکر آن مرد که روز پنجشنبه شانزدهم خرداد ، فقط یک روز قبل از اعزامم به خدمت، در اتاق زیر شیروانی خانه داوود مثال کودکی چند ماهه برای چیزی که طلب می کرد - ...
به امیرعلی و همه ی روزهای دلتنگی - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:07
شاید بگویم خیالت دست از سرم بر نمی دارد و این دلتنگی از کوچه ی باریک خانه ی آخرت شروع می شود و به مسیر لوله ی آب گرم شوفاژ خانه ی قبلی ترت ختم می شود. شاید هم بگویم آنقدرها هم سرمان شلوغ نیست که مست، سر از آفتاب پنج صبح در نیاوریم. ما آدم های شنیداری نبودیم که به تلفنی مشعوف بشویم. مگر کتاب خواندنی....
خیلی فوری باید چیزی نوشت... همینطور هرچه به ذهنت آمد - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:07
حالا کمی دور نشسته ام. خیالت از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. حالا کمی نزدیک نشسته ام. خیالت از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. از قرار معلوم امکان ندارد هیچ قطعه ای از این آلبوم چیزی را یاد من بیاندازد. پس همانطور که میانه نشسته ام و به انگشت هایم زل زده ام حفره ای می سازم تا تو را بیرون ...
شاخ گاو روی سرم گذاشته ام. به نشانه اعتراض - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:06
از صبح برف سنگینی باریده بود. توی اتاق نشسته بودم و چیزهایی در مورد اجنه می خواندم. از وقتی به عنوان بهیار به اینجا آمده بودم و داستان های اهالی روستا را در مورد اجنه و جنگل و اتفاقات عجیب این منطقه شنیدم برایم اهمیت پیدا کرد. معمولا شب ها به موضوعات دیگری فکر می کردم اما از سر شب به سرم زده بود. از...
اینگونه عنوان کرد: روزی مثل همیشه اتفاقی... - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 7:55
این قصه یک ملحفه ی سفید کم خواهد داشت...و غریق نجات یکبار دیگر هم سعی خودش را کرد. اما جز آفتاب داغ نیمروز چیزی عایدش نشده بود. شاید یک ماهی با کاسه ی خونین چشم هایش. فرمانده سعی کرد مثل همیشه خودش نباشد. سرباز اما خودش را به رخ کشیده بود. زیر همان آفتاب داغ نیمروزی. بی سیگار.       بی علف. پایش را ...
دوست داری سوار یه جفت ماهی قرمز بشیم و تا آلاسکا شنا کنیم؟ - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 7:55
و سرباز قولش را گرفته بود که برای خیالاتش اضاف نخورد. بعد پا کوبید، عقب گرد کرد و رفت تا خیال کند. غروب بود و شیپور می خواست چیزی بگوید. سرباز لوله ی تفنگ را به سمت قایقی ناممکن نشانه رفته بود. شاید دریایی خیال کند. شاید شطی. شاید نهنگی صید کند. صدای شلیک و پرواز فوج فوج ماهی قرمز. سرباز خیال کرده ب...

برچسب‌های مرتبط

اميرعلي به نام خط و نشون | از خودم میترسم | از خودم می پرسم | از خودم بدم میاد | بیام در مورد شب یلدا | مراکش کجاست | مراکش ویزا | مراکش تور |